رای اول مهر
من شاگرد خوبی بودم اما از مدرسه بیزار. مدرسه خراشی بود به رخسار خیالات رنگی خردسالی من. مدرسه، خوابهای مرا قیچی كرده بود. نماز مرا شكسته بود. مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود. روز ورود، یادم نخواهد رفت. مرا از میان بازی گرگم به هوا ربودند و به كابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب. غم دورماندگی از اصل با من بود. آدم پس از هبوط بودم. از آن پس و هربار دلهره بود كه به جای من راهی مدرسه میشد.
سهراب سپهری
چون یه مقدار زیاد تنبل شدم همه ی عکسامو با اجازه از سایت سرگرم می زارم امید وارم خوشتون بیاد
تصاویری از مدارس قبل از انقلاب و بعد از ان


تغییر شکل دخترا و پسرا بعد از رفتن به دانشگاه


صحنه هایی از شب قدر


اینم علی کریمی وای چه گلی زد دستش درد نکنه البته(قابل توجه پرسپولیسیا)

وای من دلم بی نهایت واسه علیرضا نیکبخت سوخت.

ببخشید وقت این که بهتون خبر بدمو ندارم ولی اگه اومدین لطفا" ناراحت نشین واسم نظر بذارین.
+
نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 7:52 PM توسط dornaz
|
اینم پسرای امروزی
دختری با ظاهری ساده از خیابان آفریقا (جردن) تهران می گذشت که پسری در پیاده رو به او گفت «چطوری سبیلو ؟» دخترخونسرد، تبسمی کرد و جواب داد «وقتی تو ابرو بر می داری ، مو رنگ می کنی و گوشواره میندازی، من سبیل می زارم تا جامعه، احساس کمبود مرد نداشته باشه 

اینم پسرای ما
واقعا که........

مضرات امتحانات:
افزايش بار علمي به طور نا خواسته !
كمبود شديد خواب و كاهش زمان لالا از هفت ساعت به هفت دقيقه !
رواج فرهنگ غلط پاچه خاري براي استادان !
افزايش خشونت عليه حيوانات (خر زني )!!!
چپ و چول شدن چشمها بر اثر روش هاي غلط تقلبي !
سردرد حاصل از تمركز شديد براي يافتن راههاي مدرن تقلب!
افزايش ادب به طور چشمگير براي گرفتن جزوه از هر كس و نا كسي !!!
و...!!!
فوايد اندك امتحانات : نوشيدن انواع قهوه هاي مرغوب.

اعلانیه ی دخترا
تو برام مثل داداشي = جلو تر نيا
من تو رو اندازه داداشم دوست دارم=چون حالم از داداشم به هم مي خوره
از دست من ناراحتي=هستي كه باش به من چه
من حالم بده = بايد ببريم كافي شاپ و كلي چيز برام بخري
من فقط با تو حرف مي زنم = با بقيه مي خندم
من هميشه پيشت مي مونم = مخصوصا وقتي كه كميته بياد
خاطرت برام عزيزه = بايد يه خاطره بشي
ديروز يكي بهم متلك انداخت = بيا خواستگاريم
من به تو علاقه به اون صورت ندارم= خیلی بی ریخت و بد هیکلی
فاصله بینمون خیلی زیاده= خیلی از مرحله پرتی
من الان تو موقعیت بدی هستم= یعنی دلم یه جای دیگه گیره
تقصیر تو نیست تقصیر منه=یعنی عجب غلطی کردن با تو دوست شدم
من تو دوستیمون از هیچ کاری دریغ نکردم=یعنی خبر نداری که چه کارایی کردم......

صداقت عشق

به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . * از تمام وجود عاشق شويد.
+
نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 5:52 PM توسط dornaz
|
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


ادم یکی از این دوستا داشته باشه دیگه احتیاجی به دشمن نداره مگه نه؟
انگار این نقاشیا زنده ان؟!



+
نوشته شده در جمعه 4 مرداد1387ساعت 2:8 PM توسط dornaz
|
میدونین این خانوم کیه ؟
اگه گفتین ؟
این خانوم مدل اصلی عروسکای باربیه !
جالبه نه؟!





به نظر شما این شبیه باربی هست؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 2:50 PM توسط dornaz
|
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می
توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی

+
نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:5 PM توسط dornaz
|
درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند.
اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:
"آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بيايم!"
غم با صداي حزن آلود گفت:
"آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم."

+
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 12:50 PM توسط dornaz
|
" اسپانیایی ها میگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر است .
" ایتالیایی ها میگن: "عشق یعنی ترس از دست دادن تو !
" ایرانی ها میگن : "عشق سوء تفاهمی است بین دو احمق كه با یك ببخشید تمام میشود

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد.

دو چیز هیچ وقت از یاد انسانها نمی رود:
دوست های خوب و روزهای خوب
یک چیز هم هیچ وقت از دل انسانها نمی رود:
روزهای خوبی که با دوست های خوب گذشت.

دنیا سه روزه :
یک روزش بی تو ؛ یک روزش با تو ؛ و یک روزش می تونست با تو باشه ولی بی تو شد .
روز اول در پی تو دویدم .
روز دوم از با تو بودن سرمست شدم .
و روز سوم فقط حسرت کشیدم .
ضمیمه : اگه بفهمی ؛ می فهمی که ما همه همیشه و هرروز روز سوم رو سپری می کنیم ...

+
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 2:46 PM توسط dornaz
|
دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ .
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت.
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت.
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند.
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه .
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است.
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. «آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم.
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد.

+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 9:11 PM توسط dornaz
|
شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!
"شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد : "
راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود ! "
برگزیدهای از داستانهای شیوانا

+
نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 8:26 PM توسط dornaz
|
این متن واسه مامانایه گلتون بخونین اخرشم بگین مامان جون روزت مبارک از طرفه من و درناز بعدم یه بوس
مطمئن باشین از هر کادویی کار ساز تره باور کنین 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا'' قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تاقلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
یادتون نره اون جمله ی بالایی رو بگین اگه اون و نگین این همه خوندن بی فایدست ها


+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 2:38 PM توسط dornaz
|
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می كرد.
خداوند در ادامه فرمود: آيا می دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ساختی. من در تمامی اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.
در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی

متشکرم از نفیسه جون (اولین شب آرامش)
+
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 6:17 PM توسط dornaz
|
حرف ... پس از گفتن!
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود.
- چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند...
- سنگ ... پس از رها کردن!
- حرف ... پس از گفتن!
- موقعيت... پس از پايان يافتن!
- و زمان ... پس از گذشتن!

+
نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 1:37 PM توسط dornaz
|
این نامه رو بخونین یکم تحت تاثیر قرار بگیرین نامه ی یه پسر کوچولو (شایان) به یه دختر کوچولو (پریسا)
به نظره من که قشنگه
برام نظرتون رو بگین
خوشحال می شم


+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 1:4 PM توسط dornaz
|
کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.
دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.
کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.
کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.
دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟
دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.
کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...
کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.
روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.
کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.
کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!
کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟! تمام قلبم را برای او بریزم بگذار

+
نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 12:54 PM توسط dornaz
|
الو ... الو... سلام
کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟
پس چرا کسي جواب نميده؟
يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .
صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا
باهام حرف بزنه گريه ميکنما...
بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛
بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟
نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.
مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.
کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...
بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...
کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....

+
نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 10:23 AM توسط dornaz
|
روزی از بيابانی گذر ميکردم روي تخته سنگی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق
شد چه کند؟
زير آن نوشتم صبر کند ......
براي بار دوم از انجا عبور کردم زير نوشته ام نوشته شده بود اگر صبر نداشت چه
کند؟
با بي حوصلگی نوشتم بميرد بهتر است......
براي بار سوم از انجا گذر کردم به جاي اينکه زير نوشته ام را بیابم جوانی را مرده
يافتم.... !!!!!!!!!
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری
هستم که میام تا قلبمو
با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب
داشت...از پسر خبری
نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم
تو قلبتو به من بدی و به
خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم
نیومدی...شاید من
دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی
افتاده؟ دکتر گفت نگران
نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در
ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد
ودرون آن چنین نوشته
شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده
ام.از دستم ناراحت نباش
كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت
بدم..پس نيومدم تا بتونم
اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر
داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری
شد

شد...
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 10:54 PM توسط dornaz
|
عشق چیست؟
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است
از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد
از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان
از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است
از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است
از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد
از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که هرگز تنها نيست
از استاد فيزيک پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتي هست که قلب را به سوي خود مي کشد
از استاد انشا پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها موضوعي است که مي توان توصيفش کرد
از استاد قرآن پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها آيه اي است که در هيچ سوره اي وجود ندارد
از استاد ورزش پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها توپي هست که هرگز اوت نمي شود
از استاد زبان فارسي پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها کلمه اي هست که ماضي و مضارع ندارد
از استاد زيست پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها ميکروبي هست که از راه چشم وارد مي شود
از استاد شيمي پرسيدند عشق چيست؟ گفت :عشق تنها اسيدي هست که درون قلب اثر مي گذارد.
از خودم پرسيدم عشق چيست؟گفتم ….

+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 10:7 PM توسط dornaz
|
1.اینگونه باش:
شاد اما دلسوز...
ساده اما زیبا...
مصمم اما بی خیال...
متواضع اما سربلند...
مهربان اما جدی...
سبز اما بی ریا...
عاشق اما عاقل...؟؟؟؟
2.راز شادی در لذت پاک بردن از چیزهای ساده است
3.زندگی مرگ است و مرگ است زندگی ... پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی

+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 10:17 AM توسط dornaz
|
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟
من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...
حالا دومين باره که عاشقت شدم
اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل
تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...
از هر چي سيبه منتنفرم


+
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 11:13 AM توسط dornaz
|
هری پاتر.................هری پاتر..................هری پاتر......................... هری پاتر.................
نظر شما چیه ؟ 
شما با من هم عقیده این؟
من که دوستشون دارم
یکی از اون طرفدارای توپشونم منم !!!!!!!!!!!!!!!!!

خبر هایه ریزو درشت از هری پاتر
- دنیل رادکلیف در جشنواره جوایز تونی حضور پیدا می کند
این برنامه به صورت زنده از CBS در 15 جوون از 8 تا 11 شب پخش می شود. این برنامه به صورت زنده در اینترنت پخش خواهد شد
- اما واتسون در مجله After Ellen در لیست 100 شخصیت هات قرار گرفت
اما در پله 52 م و از بین بیش از 100،000 زن توسط نظرسنجی انتخاب شد.
- دنیل رادکلیف در مراسم تدفین رابرت ناکس شرکت می کند
رابرت ناکس، نوجوان هنرپیشه فیلم ششم هری پاتر است که چند هفته پیش توسط ضربات چاقو به قتل رسید. حال گروهی از بازیگران و عوامل هری پاتر به همراه دنیل رادکلیف در مراسم تدفین وی شرکت خواهند کرد.
- مصاحبه و عکس از بازیگر همکلاسی تام ریدل
گای منرینگ بازیگر یکی از همکلاسی های تام ریدل در فیلم سینمایی هری پاتر و شاهزاده دورگه مصاحبه ای در مورد رمان های هری پاتر وفیلم های آن انجام داده است. عکس او را اینجا ببینید.
- وارنر براز بازی PRG هری پاتر را خواهد ساخت
وارنربراز هم اکنون در حال تهیه بازی ایفای نقش الکترونیکی از دنیای هری پاتر است. این بازی بصورت آنلاین خواهد بود و چند سالی بود که قصد تولید آن را داشتند. فعلا اطلاعات بیشتری را در دسترس قرار نداده اند.
- طرفداران هری پاتر جغدها را آزاد می کنند
بنا به گزارش یک موسسه حمایت از حیوانات، طرفداران هری پاتر تعداد زیادی جغد برای نگهداری خریداری کرده اند. جغد حیوان مناسبی برای انسان ها نیست و حیوان خانگی به حساب نمی آید. ضمنا خطرناک بودن آنها هم برای کودکان و نوجوانان ثابت شده است. این حیوان به آسانی میتواند چشم انسان یا گوشش را در بیاورد.
برای همین خواسته شد تا طرفداران هری پاتر جغدهای خود را آزاد کنند.
- هری پاتر در لیست 20 فیلم برتر سایت MovieTicket، پنج بار جای گرفت
هری پاتر در پله های سوم، هفتم، دوازدهم، سیزدهم و پانزدهم این لیست جای گرفت. اولین فیلم جنگ ستارگان 3، دومین ارباب حلقه ها 3 و رتبه سوم هم هری پاتر و جام آتش است.
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 10:23 PM توسط dornaz
|

Live is life
Ask for what you want.
Be who you say you are.
Care a bout others.
Dare to live your dreams.
Ease through the day.
Give to another.
Hug a friend.
Inspire someone to greatness.
Jump over a boundary.
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 2:43 PM توسط dornaz
|
سلام من از این متن خیلی خوشم میاد امیدوارم شماهم دوست داشته باشین
اگه شما هم خوشتون اومده بهم بگین
You have to live moment to moment, you
Have to live each moment as if it is the last
Moment. So don't waste it in quarreling, in
Nagging or in fighting.
Perhaps you will not find the next moment even
For an apology.
از لحظه به لحظه زندگي كردن گريزي نيست.بايد هر لحظه
را چنان زندگي كني كه گويي واپسين لحظه است.
پس وقت را در جدل، گلايه و نزاع تلف نكن.
شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد.
اوشو
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 1:44 PM توسط dornaz
|
این روزا حال و هوات بهاریه/ نوجوونی فصل بیقراریه
دل تو یه چیزایی فهمیده / داره دنیارو نشونت میده
گاهی بازیگوشی/ گاهی سر به زیری
گاهی تو جمعی/ گاهی گوشهگیری
گاهی حس میكنی خیلی میدونی
گاهی تو یه حس ساده میمونی
اینا لحظههای نوجوونیه
همه زمینیه هم آسمونیه......
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 1:32 PM توسط dornaz
|