درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.
همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند.
اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:
"آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت:
"نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست.
غرور گفت:
"نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود.
پس عشق به او گفت:
"اجازه بده تا من با تو بيايم!"
غم با صداي حزن آلود گفت:
"آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم."

2تا عاشق